غمگین بود .تعارض چشم و لبش فاحش بود.لبش خندان و چشمش نالان.گفتم سرریز شو، بگو، سبک شو.بی درنگ ریخت، اشکش ، قطره های ناب و زلال از چشمان سیاه فرو می افتاد ، تند تند و بی وقفه.سکوت کردم .دقایقی براین منوال گذشت .بعد از مدتی با صدای لرزان گفت کاش باخودش حرف میزدم.گفتم اکنون من ، او هستم.بگو هرچه میخواهی.تصور کن خودِ خودش هستم.بگو .گفت : سلامگفتم سلام عزیزم.گفت : او که انقدر راحت عزیزم بذل نمیکند، مثل خودش باشگفتم : چشم، سلاام.گفت:دلم برایت تنگ شده، بی مهرِ عزیزم.دلم برایت پَر میکشد، بیمهرِ قشنگم.دلم هوایت را دارد، بیمهرِ مهربانم.چقدر انتظار بکشم؟ اینهمه ترس برای چیست؟ من تو را هر نفس تمنا دارم.تو هم که همین ادعا را داری پس چرا اینهمه دور باشیم؟من بی تو رو به زوالم ،نمیبینی؟ رو به انقضایم ،نمیبی
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی
تاريخ: جمعه
10 آذر
1396 ساعت: 15:18